به جرم سفیدی انگشت
انگشتان را جوهری می کنند
تا درس عبرتی باشد
هم برگ زرینی رقم زده باشند
راستی چرا ــ
دیگر حضور ، سبز نیست !
رنگش را بدلخواه تغییر میدهند ..
اگر حاضر نباشی ــ
رنگت را کم کم قرمز می کنند
حتی اگر آبی باشی .
در این بل بشوی رنگی
خاکستری نداریم
نه باران می بارد
نه آفتاب هست
اما ــ
رنگین کمان را نشانت می دهند !
و تو هم باید باور کنی
وگرنه ــ
قرمز می شوی ..
بهرام ــ 12/12/1390 ، رشت
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت توسط بهرام
|

توی این زمونه بهرام ــ 20/11/1390 ، رشت
که هیچکی نمی دونه
تا کی می مونه
من ــ
دلم تنگ تونه
آخ ــ
دلم تنگ تونه
دوباره منو ، گریه های شبونه
این دلو ــ
تا کجاها می کشونه
دوباره باز بهونه
دلم خیلی ــ
تنگ تونه ...
+
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت توسط بهرام
|

چند گاهي هست بهرام ــ 8/8/1390 ، رشت
هواي نفس هايم گرگ و ميش است
و مردمان را همچون گوسپنداني مي پندارم
كه تو ، بله خود تو
سگ پاسبانشان هستي.
و چه ناشيانه و رازآلوده
گله را به چيز مي دهي
تا انتقام خودت را ــ
از چوپان دروغگوي قصه ات گرفته باشي ..
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت توسط بهرام
|

دروغ هاي خط خطي ذهن بنفش من ــ
كه در روياهاي خيسم غرق مي شوند
و كهنه خاطرات قلبم ــ
كه شيشه ي نگاهم را تر مي كنند
يك روز مرا از پا در خواهند آورد ..
فقط تو باور كن.
بهرام ــ 1390/7/19 ، رشت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت توسط بهرام
|

به حرف دلم گوش دادم بهرام ــ 14/4/1390 ، رشت
صدای احساسم را نشنیدم
ببخشید ــ
که هیچ وقت مبتلا نشدم
همیشه ناچار بودم!!
من هم زمانی زاده ی اردیبهشت بودم و عاشق باران!
اما حالا شعر می خوانم و ک... شعر می نگارم
صدای زیر ویولون هنوز هم پاییزی ام می کند
موریانه ها تنه ی چوبی ام را می خورند
و من قطره قطره خشک می شوم و می ریزم..
می ریزم
می ریزم
و همچنان می ریزم..
به پای تو.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت توسط بهرام
|

اما حالا از جفتشان متنفرم
امسال هم بی هیچ هیاهویی
این 9 لعنتی از اردیبهشت
آمد و رفت
و من یکسال خموده تر ــ
انگار روی زمین دنبال چیزی می گردم !
به نام جوانی ــ
که هیچ وقت پیدایش نمی شود
و من دلخوش به تبریک هایی که هیچ گاه نمی گویند
یا من کر شده ام یا آنها خر !
بهرام ــ 12/2/90 ، رشت
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت توسط بهرام
|

به ياد آن پسرك دستفروش سر چهارراه
كه هيچ گاه ــ
ذهن بنفشم
از آن تهي نمي شود
روزگارم با آرزوهايم
همخواني ندارد
و من همچنان در خواب مي دوم ،
و تو پرواز ميكني
و چه روزيست ، آن روز ــ
كه من ، مستانه هوشيار شوم ..
بهرام ــ 9/9/89 ، رشت
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت توسط بهرام
|

دين يعني آزادي !
دختران باكره ، آبستن هرزگي ها شدند و ــ
پسران تحصيل كرده ، اوباش سر كوچه ها !
مادران ، داغدار بچه ها و ــ
پدران شاعر خستگي ها ..
و من به اين اميد زنده ام كه ;
مي گذرند ــ
تمام اين روزها ..
بهرام _ 14/7/89 ، رشت
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت توسط بهرام
|

بهرام ــ 14/6/1389 ، رشت
روزمررگي هايم را زندگي ميكنم
تا به روز مرگ برسم
مورچه ها خوابيده اند
قمريان لال شده اند
حتي كلاغ ها ديگر نمي خوانند
روز مرگ رنگ
روز مرگ برگ
روز مرگ من
نزديك است ..
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت توسط بهرام
|

من همونم كه دنبالش نمي گردي !
اين روزها
خاطراتم را به باد و ــ
خودم را به گ ... ا داده ام عجيب !
و من چقدر بيزارم از اين كه ،
هميشه يكي بود و يكي نبود
بالا هميشه ماست بود ، پايين هميشه دوغ
و قصه هاي هميشه دروغ !
من از اين دلگيرم كه ؛
چرا هنوز
هيچ كلاغي به خونش نرسيده ...
بهرام ــ 1389/4/6 ، رشت
+
نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت توسط بهرام
|
